تبليغاتX
نسیم انتظار - خدا کند که بیایی
کی شود در ندبه های جمعه پیدایت کنم
گوشه ای تنها نشینم تا تماشایت کنم
مینویسم روی هر گل نام زیبای تو را
تا که شایداین شب جمعه ملاقاتت کنم
هر سحر با یاد تو در گریه ام می خوانمت
تا به کی از سوز دل ناله رهجرانت کنم
بی قرارم مهدیا از بهر دیدار رخت
تا به کی از مادرت زهرا تمنایت کنم؟؟؟؟؟

 

با قلبی پر از سوز و سینه ای مملو از گداز و چشمانی سرازیر از اشک فریاد می نهیم:

ای عزیز تر از هر عزیز ای گرامی تر از یوسف یعقوب اگر دلباختگان یوسف با دیدن روی آرای او انگشت بریدند

شیفتگان تو بدون دیدن جمال زیبایت از جان و تن گذشتند و در آتش فراق پروانه وار  سوختند  شاید  که بر قلبهای

سوخته ی آنان آب وصال ریزی و با صبح ظهورت  شام  ظلمانی هجران  آنان را به روز روشن

 مبدل سازی

یار من از دیده پنهان است و من در انتظارش
دیده‌ای بیننده‌تر خواهم، كه بینم آشكارش
آشكار است آن مه تابان و من در اشتیاقش
در كنار است آنگل خندان و من در انتظارش
خسته دیدستی كه جوید یار و یار، اندر حضورش
تشنه دیدستی كه جوید آب و آب، اندر كنارش؟
این چه دلداری است كاو را اختیار دردمندان
باشد اندر دست و بیرون است دست از اختیارش
كیست معشوقی كه خود جوینده‌ی وصل است
و آنگهعاشقان از درد هجران، جان دهند اندر جوارش
او همانا حجت الله است و شمس كردگاری
كز پی ابر خفا طالع نماید كردگارش
حجّت الحق، فیض مطلق، قائم آل محمد(ص)
كافرینش چون عرض، قائم به ذات حقمدارش
اختیار آفرینش، پیشوای اهل بینش
كافرینش راست گردن، در كمند اختیارش
افتخار عالم امكان، وجود اوست آری
زآن كه جسم از جان و چشم از نور، باشد افتخارش
گلشن ابداع را ذات همایونش درختی
كاصل مجد و فرع نجد و فخر برگ و فضل بارش
صورت عقل است جسمش، معنی فیض است جانش
حكم یزدان است حكمش، كار دادار است كارش
بنده است اما به یزدان، ارتباط جسم و جانش
ممكن است اما به واجب، ‌اتصّال پود و تارش
وقت آن آمد كه بیرون آید از صحرای غیبت
زآنكه یك سر روزگار كینه‌ور زشت است كارش
گاه آن آمد كه بهر یاری دین پیمبر(ص)
تاختن آرد سوی بد خواه جیش نامدارش
گاه آن آمد كه بهر پاس دین، در جلوه آید
بر فراز كعبه، مهر رایت نصرت مدارش
بگذرند از شرق اقصی پیشگامان سپاهش
بر كشند از غرب قُصوی هم ركابان كبارش
كشوری گردد منظم، از پیام یك رسولش
دولتی گردد مسلّم، از هجوم یك سوارش
خاك ریزد بر سر اعدا، ز خنگ باد سیرش
آتش افتد در دل دشمن، ز تیغ آبدارش
ای بسا جان‌ها كه سوزد، زالتهاب انتقامش
وی بسا خون‌ها كه ریزد، از نهیب ذوالفقارش
شرع انور را همی از تاب تیغ كفر سوزش
باشد آن آبی كه ملك از كلك صدر كامكارش

 

 

+ نوشته شده توسط نسیم در چهارشنبه یکم خرداد 1387 و ساعت 2:2 |


Powered By
BLOGFA.COM