مولای من:این روزها حیا را به مثقالی نا چیز در بقالی ها هم می فروشند شرم دارم از خودم که زنده ام
عزیز زهرا:می دانم که لیاقت دیدارت را ندارم می دانم که هیچ غروب ادینه از صمیم قلب صدایت نکرده ام ولی مهدی جان من هم دل دارم می خواهم یکبار ببینمت تا عقده دلم را برایت باز کنم دلم تنگه مولا جان مگر ما جز تو چه کسی را داریم مگر میشود بی اشتیاق دیدار رخت شب را به صبح رساند
مهدی جان:روزهایم سیاه و تار گشته از این که این همه در خواب رفته ام بی تاب گشته ام چرا نمی ایی؟بیا محبوب ترین محبوبم
من به عشق تو صبح ادینه ام شکوفه امید می دهد به عشق تو زمین هنوز سبز است با این همه فساد باز هم طراوت دارد اسمان اگر میبارد رحمت برای ما بندگان گناه کار نیست فراق تو است که بغضش را می ترکاند.دریا اگر موج می اورد برای خنداندن کودک درونی امثال من نیست به شوق حضور تو می خروشد
مولای غریبم:بیا که چشمهای منتظرانت به ادینه فردا دوخته شده بیا که فردا عید شود و ما در رکابت کودکانه بدویم چون می خواهم مثل کودکی ام ساده باشم

