تبليغاتX
نسیم انتظار
مهدیا:این روزهازمین با همه غریبی می کند اسمان با ما انسان نماها قهر کرده است کوهها خنکی قبل را ندارند دشتها از رونق افتاده اند رود خانه ها دیگر نمی خروشند ساحل دریاها موج های دلنشین ندارد اقیانوسها خشمگین وبی اعتنا شده اند گویی انها از ما بندگان ناشکر بهتر می دانند که زمین را التهاب امدن تو را دارد دیگر خسته شده بس فحشا دیده.دشتها را نسیم بهار نوازش نمی کند اخر چرا نوازش کند وقتی با نسیم مشتی زن و مرد نیمه برهنه به دشتها هجوم می اورند

مولای من:این روزها حیا را به مثقالی نا چیز در بقالی ها هم می فروشند شرم دارم از خودم که زنده ام

عزیز زهرا:می دانم که لیاقت دیدارت را ندارم می دانم که هیچ غروب ادینه از صمیم قلب صدایت نکرده ام ولی مهدی جان من هم دل دارم می خواهم یکبار ببینمت تا عقده دلم را برایت باز کنم دلم تنگه مولا جان مگر ما جز تو چه کسی را داریم مگر میشود بی اشتیاق دیدار رخت شب را به صبح رساند

مهدی جان:روزهایم سیاه و تار گشته از این که این همه در خواب رفته ام بی تاب گشته ام چرا نمی ایی؟بیا محبوب ترین محبوبم

من به عشق تو صبح ادینه ام شکوفه امید می دهد به عشق تو زمین هنوز سبز است با این همه فساد باز هم طراوت دارد اسمان اگر میبارد رحمت برای ما بندگان گناه کار نیست فراق تو است که بغضش را می ترکاند.دریا اگر موج می اورد برای خنداندن کودک درونی امثال من نیست به شوق حضور تو می خروشد

مولای غریبم:بیا که چشمهای منتظرانت به  ادینه فردا دوخته شده بیا که فردا عید شود و ما در رکابت کودکانه بدویم چون می خواهم مثل کودکی ام ساده باشم

 

+ نوشته شده توسط نسیم در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 13:10 |
                    بسم رب المنتظرین

مولا جان:این روزها زخم زبانها دلم را اتش زده... دیگر نمی دانم که ایا راضی هستین نام مبارکتان را به زبان بیاورم.

مهدیا:ای کاش می دانستم جایی در قلب نازنینت دارم تا دل به خون نشسته ام اندکی ارام بگیرد.

می دانم ان قدر با کار هایمان دلتان را رنجانده ایم که غریب مانده ایی...همین غربتت جگرم را میسوزاند از اینکه نام شیعه بر ما باشد اما هنوز بعد این همه سال ۳۱۳ یاور حقیقی ات نبوده باشیم این درد است برای ما منتظرانت که کدامین ناسپاسی غیبتت را طولانی تر کرده است .

مولای من:ای جلوه ی همه زیبایی های خلقت:غروبات آدینه که نزدیک می شود نمی دانم این چه ساعات سنگینی است که هیچگاه رهایمان نمی کند انگار آسمان هم از نیا مدنت  بغض می کند .

                                ای کاش پروانه ی شمع وجودت میشدم تا

                                بالهایم در اشتیاق رسیدنت بر گرداگرد وجود

                               نازنینت یک به یک بسوزد تا آتش درونم آرام بگیرد.

در اتنظار آمدنت به ثانیه ها هم شکایت می کنم  

+ نوشته شده توسط نسیم در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 12:0 |


Powered By
BLOGFA.COM