تبليغاتX
نسیم انتظار
 <<<<بسم رب المهدی....بسم رب الشهدا>>>>

 

       جمعه ها که یک به یک غروب شد نیامدی.....        چه بغض ها که در گلو رسوب شد نیامدی ....      خلیل آتشین سخن,تبر به دوش ,بت شکن .....           خدای ما دوباره سنگ و چوب شد نیامدی...     تمام طول هفته را به انتظار جمعه ام.....       دوباره صبح ظهر,نه .....         غروب شد نیامدی  .....         برای ما که خسته ایم و دل شکسته ایم نه  ......          ولی ..برای عده ای چه خوب شد نیامدی.....

+ نوشته شده توسط نسیم در شنبه یازدهم خرداد 1387 و ساعت 12:6 |
           <<<بسم رب المهدی.....بسم رب الشهدا>>>

مهدی جان!داشتم فکر میکردم اگر همین جمعه بیایی ایا من اماده ام؟وقتی بیایی و بگی انا مهدی ...من میشناسمت؟

یا بن الحسن!روزهای زیادی است که کوچه های انتظار خاک خورده  ونفسهای زمان شمارش سالهای انتظار را در سینه های یاران راستینت نگه داشته است

مهدیا!هر چه جلوتر میرویم انبوهی بر مرتدین اضافه میشود...همه انهایی که روزگاری وقتی نام مبارکتان را میشنیدند اشک در چشمهایشان هاله میبست...امروز همانها شده اند منکر وجود نازنینت.

 

+ نوشته شده توسط نسیم در چهارشنبه هشتم خرداد 1387 و ساعت 2:9 |
مولاشنيدم درمقام آسمانها
تنها زمين کربلارادوست داري
ازاهل بيت ازدلت پيداست بسيار
که آتش گرفتن درخدارا دوست داري
مولاگرچه اين لياقت راندارم
اما بگو: آياتومارادوست داري

 

 

 

+ نوشته شده توسط نسیم در یکشنبه پنجم خرداد 1387 و ساعت 1:6 |
فردا وعده گاه منتظران است

فردا چشمها رو به سوی کعبه گریانند...فردا قلبهای منتظران بی تاب و ارزومند لحظه ظهور توست...کاش بیایی همین ادینه فردا با 313 گلی که بوی نرگس انتظار میدهند...و من ای کاش ببینم قدمهای مبارکت را که به زمین جانی تازه میدهی!!!!!کاش باشم ودر حضور سبزت کوچه های منتظران اب وجارو کنم...ای کاش ان لحظه که می ایی از خواب جهالتم بیدار شوم...نکند بیایی و من نشناسمت

+ نوشته شده توسط نسیم در جمعه سوم خرداد 1387 و ساعت 16:50 |
<<<بسم رب المهدی...بسم رب الشهدا>>>

مهدی جان:

مولای غریبم:ای که هر شب به شوق امدنت چشمهایم را به دنیا میبندم تا فردایی دیگر حضور سبزت جهان را بهاری کند.

ای کاش این قلب منجمدم بشکند ... کاش از این خواب دنیایی بیدار شوم... ای کاش ظهر ادینه ام بوی امدنت را به اطلسی های صبر و قرار منتظرانت بدهد.

 

 

+ نوشته شده توسط نسیم در جمعه سوم خرداد 1387 و ساعت 2:39 |
کی شود در ندبه های جمعه پیدایت کنم
گوشه ای تنها نشینم تا تماشایت کنم
مینویسم روی هر گل نام زیبای تو را
تا که شایداین شب جمعه ملاقاتت کنم
هر سحر با یاد تو در گریه ام می خوانمت
تا به کی از سوز دل ناله رهجرانت کنم
بی قرارم مهدیا از بهر دیدار رخت
تا به کی از مادرت زهرا تمنایت کنم؟؟؟؟؟

 

با قلبی پر از سوز و سینه ای مملو از گداز و چشمانی سرازیر از اشک فریاد می نهیم:

ای عزیز تر از هر عزیز ای گرامی تر از یوسف یعقوب اگر دلباختگان یوسف با دیدن روی آرای او انگشت بریدند

شیفتگان تو بدون دیدن جمال زیبایت از جان و تن گذشتند و در آتش فراق پروانه وار  سوختند  شاید  که بر قلبهای

سوخته ی آنان آب وصال ریزی و با صبح ظهورت  شام  ظلمانی هجران  آنان را به روز روشن

 مبدل سازی

یار من از دیده پنهان است و من در انتظارش
دیده‌ای بیننده‌تر خواهم، كه بینم آشكارش
آشكار است آن مه تابان و من در اشتیاقش
در كنار است آنگل خندان و من در انتظارش
خسته دیدستی كه جوید یار و یار، اندر حضورش
تشنه دیدستی كه جوید آب و آب، اندر كنارش؟
این چه دلداری است كاو را اختیار دردمندان
باشد اندر دست و بیرون است دست از اختیارش
كیست معشوقی كه خود جوینده‌ی وصل است
و آنگهعاشقان از درد هجران، جان دهند اندر جوارش
او همانا حجت الله است و شمس كردگاری
كز پی ابر خفا طالع نماید كردگارش
حجّت الحق، فیض مطلق، قائم آل محمد(ص)
كافرینش چون عرض، قائم به ذات حقمدارش
اختیار آفرینش، پیشوای اهل بینش
كافرینش راست گردن، در كمند اختیارش
افتخار عالم امكان، وجود اوست آری
زآن كه جسم از جان و چشم از نور، باشد افتخارش
گلشن ابداع را ذات همایونش درختی
كاصل مجد و فرع نجد و فخر برگ و فضل بارش
صورت عقل است جسمش، معنی فیض است جانش
حكم یزدان است حكمش، كار دادار است كارش
بنده است اما به یزدان، ارتباط جسم و جانش
ممكن است اما به واجب، ‌اتصّال پود و تارش
وقت آن آمد كه بیرون آید از صحرای غیبت
زآنكه یك سر روزگار كینه‌ور زشت است كارش
گاه آن آمد كه بهر یاری دین پیمبر(ص)
تاختن آرد سوی بد خواه جیش نامدارش
گاه آن آمد كه بهر پاس دین، در جلوه آید
بر فراز كعبه، مهر رایت نصرت مدارش
بگذرند از شرق اقصی پیشگامان سپاهش
بر كشند از غرب قُصوی هم ركابان كبارش
كشوری گردد منظم، از پیام یك رسولش
دولتی گردد مسلّم، از هجوم یك سوارش
خاك ریزد بر سر اعدا، ز خنگ باد سیرش
آتش افتد در دل دشمن، ز تیغ آبدارش
ای بسا جان‌ها كه سوزد، زالتهاب انتقامش
وی بسا خون‌ها كه ریزد، از نهیب ذوالفقارش
شرع انور را همی از تاب تیغ كفر سوزش
باشد آن آبی كه ملك از كلك صدر كامكارش

 

 

+ نوشته شده توسط نسیم در چهارشنبه یکم خرداد 1387 و ساعت 2:2 |
                 <<<بسم رب المهدی...بسم رب الشهدا>>>

برآ ای مهدی صاحب زمان از مهد سنگینت
برآ از عالم آیینه و آیین رنگینت

كه از آن عهد تا این عهد گویا تیر می‌سازی
حق مطلق علیه حیله و تزویر می‌سازی

سلاح هسته‌ای در قبضة دستان لرزان است
سلاح هسته‌ای شیطان و شیطان یار انسان است

چو من ایمان این انسان و شیطان را نمی‌بینم
به صد پیمانه می‌نوشند و پیمان را نمی‌بینم

بیا كه از حقیقت آخرین پیغام می‌آیی
به سر دستان دل‌ها مژدة بادام می‌آیی

لب تشنه بسان شوره زاریم بیا                    عمری است که ما در انتظاریم بیا

ای ناب تر از ابر بهاران مولا                          بی لطف تو غرق در غباریم بیا

                                    

چه خوش است صوت قرآن زتو دلربا شنیدن

                                به رخت نگاه کردن ، سخن خدا شنیدن

 

تا نبینم رخ زیبای تو را مهدی جان

                            دلم آرام نگیرد به خدا مهدی جان

نیمه جانی که به تن مانده نثار تو کنم

                            تا ببینم رخ زیبای تو را مهدی جان

 

یابن زهرا راه را گم کرده ایم

                        چهره ی دلخواه را گم کرده ایم

ما تو را در قعر چاه انداختیم

                        یوسف ما چاه را گم کرده ایم

 

View Full Size Image

شیعه یعنی انتظار

        مردم به هر سو نگرانند هنوز

       چشم در راه تو  صاحب نظرانند هنوز

      لاله ها شعله کش از سینه داغند به دشت

     در غمت همدم آتش جگرانند هنوز

    از سرا پرده ی غیبت خبری باز فرست

     که خبر یافتگان بی خبرانند هنوز

     آتشی را بزن آبی به رخ  سوختگان

     که صدف سوز جهان بد گهرانند هنوز

     پرده بردار  که بیگانه نبیند آن روی

    غافل از آینه  این بی بصرانند هنوز


 

+ نوشته شده توسط نسیم در چهارشنبه یکم خرداد 1387 و ساعت 1:29 |
           

                 جمعه يعنى يك غزل دلواپسى***جمعه يعنى گريه هاى بى كسى

جمعه يعنى روح سبز انتظار***جمعه يعنى لحظه هاى بى قرار

بى قرار بى قراريهاى آب***جمعه يعنى انتظار آفتاب

جمعه يعنى ندبه اى در هجر دوست***جمعه خود ندبه گر ديدار اوست

جمعه يعنى لاله ها دلخون شوند***از غم او بيدها مجنون شوند

جمعه يعنى يك كوير بى قرار***از عطش سرخ و دلش در انتظار

انتظار قطره اى باران عشق***تا فرو شويد غم هجران عشق

جمعه يعنى بغض بى رنگ غزل***هق هق بارانى چنگ غزل

زخمه اى از جنس غم بر تار دل***تا فرو شويد غم هجران دل

+ نوشته شده توسط نسیم در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387 و ساعت 0:11 |
   

 

                             View Full Size Image

+ نوشته شده توسط نسیم در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387 و ساعت 1:26 |
به کجا سپارم  اين سر ، چو ز آشيان پريدي

به که گويم اين غم خود ، که ز دلبرت بريدي

من و اين بقيع غربت ، من و سيلي زمانه

من و کودکان بي صبر ، من و گريه شبانه

 

اي تمام تار و پود مرتضي
اي همه بود و نبود مرتضي
اي تمامي وجود مرتضي
خانه را خالي ز خوشحالي مكن
يار من ؛ پشت مرا خالي مكن
اي تمام عشق اي خونين جگر
يا بمان يا كه مرا با خود ببر
اي تمام عشق ؛ بانوي علي
لرزه افتاده به زانوي علي
ميروي اي بحر عصمت را عروس
جاي من لبهاي محسن را ببوس

 

حضرت زهرا دلش از ياس بود
دانه‌های اشكش از الماس بود
داغ عطر ياس زهرا زير ماه
می‌چكانيد اشك حيدر را به چاه
عشق محزون علی ياس است و بس
چشم او يك چشمه الماس است و بس

 

اشك می‌ريزد علی مانند رود
بر تن زهرا " گل ياس كبود "
گريه آری گريه چون ابر چمن
بر كبود ياس و سرخ نسترن

 

گريه كن حيدر! كه مقصد مشكل است
اين جدايی از محمد مشكل است
گريه كن زيرا كه دخت آفتاب
بی خبر بايد بخوابد در تراب

 

اين دل ياس است و روی ياسمين
اين امانت را امين باش ای زمين
گريه كن زيرا كه كوثر خشك شد
زمزم از اين ابر ابتر خشك شد

 

نيمه شب دزدانه بايد در مغاك
ريخت بر روی گل خورشيد، خاك
ياس خوشبوی محمد داغ ديد
صد فدك زخم از گل اين باغ ديد

 

مدفن اين ناله غير از چاه نيست
جز تو كس از قبر او آگاه نيست
گريه بر فرق عدالت كن كه فاق
می‌شود از زهر شمشير نفاق
گريه بر طشت حسن كن تا سحر

 

ما سر خود را اسيری می‌بريم
ما جوانی را به پيری می‌بريم
زير گورستانی از برگ رزان
من بهاری مرده دارم ای خزان
زخم آن گل بر تن من چاك شد
آن بهار مرده در من خاك شد
اي بهار گريه بار نا اميد
ای گل مأيوس من! ياس سپيد

 

امشب گل باغ علي پژمرده گشته ، ماه از خانه مرتضي هجرت كرده و ستارگان عزادارند.امشب كهكشان ولايت ، غرق در ماتم است و در سكوت شب ، صدايي جز نوحه علي و فرزندانش شنيده نمي شود

 

تا فاطمه است و جگر سوخته او
با داغ  دل لاله کسي کار ندارد
از ناله پنهان علي در دل شب ها
پيداست که دل دارد و دلدار ندارد

 

باز هم موسم پرپر شدن گل آمد
باز هم فصل فراق گل و بلبل آمد
آسمان دل ما ابرى و بارانى شد
ديده را موسم اشك و گهرافشانى شد

 

دل بى‏سوز و گداز از غم زهرا دل نيست
دل اگر نشكند از ماتم او، جز گل نيست
خون و اشك از دل و از ديده ما مى‏جوشد
فاطمه صورت خود را ز على مى‏پوشد

 

عمر كوتاه تو، اى فاطمه فهرست غم است
قبر پنهان تو روشنگر اوج ستم است
رفتى، اما ز تو منظومه غم بر جا ماند
با دل خسته و بشكسته على تنها ماند
اثر دست‏ستم از رخ نيلى نرود

 

باغ، تاراج شده، عطر اقاقى مانده است
سنت دفن شبانه ز تو باقى مانده است

 

فاطميه فصـل تجديـدغــم است
بـر لـب شيعـه ســـرود ماتـم است
فاطميه حرمت حيــدر شكست
فاطميه پهلــوي كـوثــر شكسـت

پرستوي مهاجرم چرا زلانه مي روي
اگر زلانه مي روي چرا شبانه مي روي

 

در مي‌زنند و پشت در آتش به پا شده‌‌ست
كوچه به درد ملتهبي مبتلا شده‌ست
در مي‌زنند و شهر نفس هم نمي‌كشد
حجم سكوت ممتد بي‌منتها شده‌ست
در را شكسته‌اند و كسي ضجه مي‌زند
بر روي شهر وقت نزول بلا شده‌ست
تكليف يك كبوتر پهلو شكسته چيست؟
وقتي در آشيانه‌اش آتش به پا شده‌ست
نفرين به مردمان دغل كار روزگار
كز ظلمشان به آل پيمبر جفا شده‌ست

 

 

+ نوشته شده توسط نسیم در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387 و ساعت 1:17 |


Powered By
BLOGFA.COM